تبليغاتX
Image and video hosting by TinyPic type="application/rss+xml" title="برای تو تا ابد . . ." href="rss.aspx" /> برای تو تا ابد . . .

دختر مهربان ...

فرشته كوچك قلب من ...

تارهاي وجودم به پود صدايت گره خورده است و در تار من پود تو تنيده است . صداي بي ريا و مهربانت در من طنين آشنايي ات را هر لحظه بيش از پيش نجوا ميكند و در ريشه هاي بودنِ اندكم ، با تو بودن را برايم به آرماني ابدي مبدل ميسازد . اما چشم بگشا چشم من ... من مرد آرمانهاي تو نيستم .  من براي پاكي تو ، پنهان‌ِ ارزشمندي در بقچه سربسته خود ندارم . در چشم من جايي براي گريستن نيست . و در لحظه هايم فرصتي براي عاشق ماندن نيز . راهي از نور پيش روي توست كه براي همراهي ات ، ملكوتِ خوشبختي فرش اين راه است . رهرو خوبي باش . من جز بيراهه اي نيستم كه شادي ات را خواهد گرفت پاكي ات را كدر خواهد كرد قلبت را خواهد شكست و در ويرانه سوخته خواب خوشبختي ها  رهايت خواهد كرد . راه من را پاياني نيست . برگرد . نور تو را به التماس نشسته است . برگرد .

اگر دوستم داري برگرد . اگر دوستم داري برگرد . همين .

 

 

 

+ نوشته شده در  86/08/28ساعت 5:34 بعد از ظهر  توسط دوست  | 

خداحافظ

+ نوشته شده در  86/05/31ساعت 12:54 بعد از ظهر  توسط دوست  | 

خداحافظ

+ نوشته شده در  86/05/31ساعت 12:54 بعد از ظهر  توسط دوست  | 

اينجا پايان راه است . پايان آشفتگي هايم . اينجا پايان دلتنگي هاي بي دليلم است . تو... اگر چه دليل خوبي براي زنده بودني اما وجودت برايم زهر تدريجي است . وجودت برايم اگرچه پادزهر فراموشي تمام دردهاست .اما خود زهري است بر خونم . اگرچه هلاك آشفتگي هايم هستي و قاتل دلواپسي هايم اما تو خود آشفتگي و دلواپسي مني . بگذار از تو بگذرم . از من بگذر . من اسير تر از آنم كه قادر باشم دوباره عاشق شوم و دوباره دل ببازم و دوباره بخواهم . تو نبايد جواني و سلامت و شادابي ات را به پاي من هدر دهي . تو بايد براي روزهاي خوبي كه در انتظار توست سرت را بالا بگيري و بداني كه من  و هزاران چون من براي ابد فراوانند و اين فقط خود تو هستي كه براي خودت نايابي . اين فقط تويي كه يار خودت ميماني و به خود دروغ نمي گويي . قسم به تو به عشق به جنون خواستن و رنگ عاشقي كه دوستت دارم و خواهم داشت . اما من قادر نيستم براي با تو بودن از تمام آنها وآنچه در حال سوختند چشم بپوشم و براي خواسته هاي خويش  تو و تمام آنان را به آتش كشم . در من رازي نهفته نيست كه دانستنش برايت ثمري داشته باشد . اما حقيقتي هست كه ندانستنش لطمه هاي ناشايستي بر پيكر و روان شايسته ات وارد ميسازد . و آن اين است كه اگر تو تا ابد هم صبر كني  من قادر نخواهم بود تو را بدست آورم . تو خواهي باخت و من خواهم سوخت . من حتي نميتوانم به تو اجازه دهم . تا آنگونه كه دوست داري رفتار كني . من ميروم . اينچنين و بي نشان . چرا كه فرصت هايم به اتمام رسيده اند و براي خواستن هاي تو قادر به دل سپردن نيستم . خواهش ميكنم . دلم ميخواست تا دوام بياورم اما راهي نيست براي طاقت آوردن و اگر هم راهي باشد ، در پس آن نتيجه اي نخواهد بود . طاقتي خواهد بود كه به سر خواهد آمد روزي و در پس آن تنها يك نفرين دائم سوز از قلب تو بر سرنوشت من سايه خواهد افكند .بگذار دردهايم براي هميشه در قلبم بماند و تنها راههاي بودن را با تو دنبال كنم . كمك كن . بسيار محتاج تر از آنم  كه به خود اجازه دهي در واپسين فرصت هاي زندگيم ، به زانو درآوريم . برو ... برو... التماس ميكنم. به خاطر خودت  به خاطر خدا به خاطر عشق  به خاطر من برووووووو..... دعايم كن . خدا پشت و پناهت . هرگز به دنبالم نگرد . نخواهي يافت .... خواهش ميكنم .... برووووووووووووووووووووووووو

خــــــدا حــــــافظ

+ نوشته شده در  86/05/31ساعت 12:49 بعد از ظهر  توسط دوست  | 

حرف هایی هست برای گفتن که گوشی برای شنیدنش نیست .

نشان هایی است برای شکفتن که زمینی برای شکوفاندنش نیست

 

+ نوشته شده در  86/05/30ساعت 1:16 بعد از ظهر  توسط دوست  | 

برای تو با آرزوی خوشبختی

برای تو با آرزوی سلامتی

برای تو با بهترین خواهش های ممکن

برای تو با زمزمه های دعا گونه در راه خیر

..................................................................................................

عشق من در سفر عشق خطر باید کرد

 سینه را بر سر مقصود سپر باید کرد

از شب و ظلمت و از ظلم نباید ترسید

تا به خورشید فقط ذکر سحر باید کرد

به حساب دل از این راه خبر باید داشت

و جهان را هم از این راز خبر باید کرد

تیغه درد اگر از رگ و جان داشت گذر

عاقبت از لبه تیغ گذر باید کرد

فتح این قله آزاد به آسانی نیست

موج در موج اگر شاهد دریا باشی

قطره قطره به دل دوست اثر باید کرد

یار من چرخ به دلخواه نخواهد چرخید

تابدانی به چه تقدیر هنر باید کرد

عشق من در سفر عشق خطر باید کرد

 

+ نوشته شده در  86/05/30ساعت 1:15 بعد از ظهر  توسط دوست  | 

آنچه براي من ميخواني آوازي است پژواك يك انديشه پاك و براي من نسيم بهاري است در سرماي فسرده دلم . اما بهار با تمام زيبايي اش باز ميرود و باز خزان و باز زمستان . من از تكرار اينگونه زندگي سخت در آزارم . بهاري ميخواهم كه خزاني نباشدش و تابستاني كه با هجوم پائيز به لرزه نيفتد . خسته ام از ديدن سبز و زرد و برهنگي و جوانه زدن درختان و تكرار اين سكوت پر معنا . راهي به جز اين تكرار ميخواهم . راهي كه شبرو خسته ام يك شب بتواند آسوده گيرد و دلهره ظهر داغ فردا دعوت كابوس ها به خوابش بناشد  .  خوابي كه در پس آن دلهره نباشد بر دوراهي تعقل و فنا . خوابي كه دلهره اسارت در آن عميق نباشد . خوابي كه هيچ چيز نداشته باشد الا خواب . شايد براي تو گنگ و نامفهوم باشد آنچه من از زندگي ميطلبم . اما بدان من براي تملك شايستگي ام از هيج تلاشي فروگذار نخواهم كرد كه من خليفه او در زمينم . من به شب فرصت نخواهم داد تا حسرت را به بسترم كشد و به روز نيز كه فرصت ها را چنان ابر بهار از من بربايد . بگذار مرزهاي تعلق را بشكنيم . بگذار براي هم تا ابد مملوك باشيم و بگذار بعدهاي تمليكمان به دايره نامتناهي وجودش پيوند خورد . بگذار عشق را فراتر از فنا شدن و فراتر از تعلق از شب زفاف تا شب اول قبر معني كنيم . بگذار مرزهاي خواستن را به آنسوي نبودن بكشيم . بگذار حريم جدايي را به ابد پيوند دهيم . بگذار بيگانگي را براي ابد رها سازيم . عشق فراتر از آن است كه در لگام پست دست يافتن اسير شود . بگذار آزادش بگذاريم براي ابد . بگذار به طبيعت ملكوتي اش آذين خاكي نبنديم . كه آنچه عشق از آسمان به زمين آورد جز با اشك فراق روان نگشت . عشق را آدم در آسمان نهاد . آنچه بر زمين آمد دلتنگي بود نه عشق . و آنچه در آسمان ماند پاك است . تو چگونه ميانديشي ؟

+ نوشته شده در  86/05/14ساعت 12:4 بعد از ظهر  توسط دوست  | 

من برای دیدنت نه دلهره دارم نه شعف و برای ندیدنت نیز نه انگیزه ای دارم و نه وهمی . اما ای کاش گفته بودی برای دیدنم لحظه شماری میکنی . من بیش از این  خیال بودنت را در ذهن می پروراندم که برایم بی اشتیاقی تو آسان باشد . اما پنهان کردن یا نبودن این اشتیاق هر دو در راستای حبس نفس در سینه ام از جانب تو گامی بی اندیشه بود . ای کاش دانسته تر عمل میکردی .

+ نوشته شده در  86/05/13ساعت 12:10 بعد از ظهر  توسط دوست  | 

از آن زماني كه ازدحام شلوغ پيوستنت ذهنم را به  هرمان انديشه جدايي  سوق داده است قدرتم را براي يكي شدن كم مي يابم، چرا كه در خود تواني براي پيوستن و طرد شدن نمي بينم و آنچنان كه در وضوح غمگين عشق ها پيداست صداقت ناياب و وفاداري  كيميا است . به دادگاه قدرتمندي مي انديشم كه در آن انديشه ها بس بي پرده تر از اعمال در تراز عدالت ميزان خواهد شد و  بي ترديد به سبب علاقه ام به هركس و هرچيز كه دوستش دارم نمي پسندم تا در محضر آن محكمه محكوم باشد .

پس سوگند به تمام ريشه هاي انسانيت كه در قلب هر آدمي جوانه اي دارد براي ماندن و وفاداري بيشتر بيانديش كه من در خود توان بريدن نمي بينم پس از پيوستن .

بگذار همچنان سحر گاهم بماني و برايم نويد يك روز روشن باشي و از ياد سحرگاهان انديشه شب ها به ذهنم ترواش نگردد .

+ نوشته شده در  86/05/09ساعت 12:23 بعد از ظهر  توسط دوست  | 

برای خاطر عادت دیرینه ام شعری خواهم سرود اما بی قافیه تر از یک نثر . اگر چه ازدحام مشغله روزمرگی قافیه پردازی ام را به یغما برده است اما احساسم را نه . اما رسالتم را نه . من اگر گرفتار این دیو خواب زده زنگارم اما هنوز پولاد سخت اراده ام گاو آهن هرچه زمین ناهموار است . گرچه ضعف تمام ستون قلمم را فراگرفته است و خس خس سینه آخرین کلمات اندوخته ام به گوش میرسد اما هنوز نفس میکشم. اگر چه بیماری عادت های ناروای پنهان احشام حیاتی انسانیتم را مسموم کرده اند اما هنوز برای پا نهادن بر روی برگ سبز گیاهان تردید دارم .

+ نوشته شده در  86/05/09ساعت 12:22 بعد از ظهر  توسط دوست  |